یاداشت های یک خبرنگار

مبینااقاخانی
یاداشت های یک خبرنگار

دانشجوی خبرنگاری هستم و از این پس یاد داشت ها،گزارش ها و تجربیاتم را در عالم رسانه با شما درمیان می گذارم.:)

طلاق،آخر خط اشنایی در فیسبوک

شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ق.ظ


یک زن جوان گفت:در فیسبوک اشناشدیم وبعد از مدت کوتاهی رابطه پنهانی به عقد هم درامدیم ولی او به من خیانت کرد.

به گزارش خبرنگار توانا،دختر 24ساله ای که به تازگی به عقد پسری که قبلا با وی در دنیای مجازی اشناشده بود درامده بود،هنوز 5ماه از متاهل شدنش نگذشته بود که پایش برای طلاق به دادگاه خانواده باز شد.

گوشه ای از سالن انتظار دادگاه نشسته بود.با برگه های پرونده روی پایش بازی میکرد ولی از چهره اش پیدا بودن در مکان وزمان دیگری سیر میکند.به ارامی به سمتش رفتم سرش رابالا گرفت وسعی کرد لبخندی تحویلم بدهد اما لبخند تلخش نشان از غمی بزرگ در سینه اش بود.

از صورت زیبایش سنش را حدود 25سال تخمین زدم.از لباسهایش هنوز هم نشانه های دوران جوانی به چشم میخورد اما صورتش بسیار خسته و ناامید به نظر میرسید.

لبخندی بهش زدم وخودم را معرفی میکرد.بازهم لبخند سرد و تلخی تحویلم داد.از او خواستم ماجرای اشنایی با همسرش را برایم تعریف کند.کمی بی حوصله به نظر میرسید برای همین از صحبت کردن باوی در این شرایط پشیمان شدم.خداحافظی کوتاهی کردم وقصد رفتن داشتم که صدایم زد.

خیلی آرام گفت:من ومیلاد در فیسبوک باهم اشناشدیم ولی حالا وضعیت من این است،به نظرم داستان زندگی من میتواند درسی بزرگ به خوانندگان شمابدهد.

با شنیدن این جمله مطمعن شدم تمایل به صحبت کردن دارد.به سمتش رفتم ودوباره در کنارش نشستم.سرش را پایین انداخت و همینجور که اشک از چشمانش سرازیر بودشروه به حرف زدن کرد:

2سالی میشد که از شبکه مجازی فیسبوک استفاده میکردم واوقات بیکاریم رابا ان پر میکردم اما تا قبل ازمیلاد  با هیچ پسر دیگه ای رابطه ای نداشتم.

به واسطه یکی از دوستانم با او اشناشدم و بعد از مدت کوتاهی چت کردن قراری برای دیدن همدیگر گذاشتیم.

ان روز با ذوق و شوق خاصی حاضر شدم و بهترین لباس هایم راپوشیدم از همان ابتدا هم از میلاد خوشم امده بود برا همین خیلی زودتر از او به محل قرار رسیدم.

حدود 20دقیقه بعد پسری بسیار خوش پوش و جذابی را دیدم که به سمتم میامد.قند در دلم اب شد ومطمعن شدم او مرد رویاهای من است.چندساعتی را کنار هم بودیم ومن حس میکردم بهترین لحظات زندگی ام در حال سپری شدن است وحیف که نمیتوانستم جلو عقربه های ساعت را بگیرم.

بعد از 7ماه دوستی پنهانی بالاخره به ازدواج راضی اش کردم وبه خواستگاری امد.هیچ چیزی براش شروع زندگی نداشت اما به خاطر اصرار های من پدرم راضی شد.قرار شد مدتی عقد بمانیم تا میلاد کاری پیدا کندو بتواند پولی برای زندگی جمع کند.

5ماه از دوره عقدمان گذشت و متوجه رفتارهای سردش شدم ولی اعتراضی نمیکردم که ناراحتش نکنم که باعث برهم خوردن عقدمان شود چون در این مدت به همه نیازهایش به عنوان همسرش پاسخ داده بودم.

رفتار سردش با من ادامه داشت تا اینکه روزی گوشی تلفن همراهش را خانه پدرم جا گذاشت.صدای مکرر تماس های دریافتی ای که داشت مجبور با پاسخ دادنم کرد، اماتاصدای نازک و پرعشوه دختری را از پشت گوشی شنیدم سریع تلفن را قطع کردم وتا صبح بی صدا اشک ریختم.

میلاد..کجایی عزیزم؟...دلم برات تنگ شده....امشب حتما منتظرتم...زودبیا.....

هنوز هم پیامی که بعد از قطع کردن تماس برایش امد را دقیق به یاد دارم.بعد از ان ماجرا دلیل رفتارهای سردش را متوجه شدم و وقتی این مسئله را باهمسرم  در درمیان گذاشتم فقط گفت:نمیتوانی این وضعیت را تحمل کنی برو.

حالا دیگر دلیل آمدنش به دادگاه  خانواده را متوجه شدم.سوال دیگری نپرسیدم ودر خلوت خودش تنهایش گذاشتم ودر دل آرزو کردم ای کاش روزی تمام این خیانت ها به پایان برسد.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۱۵
مبینا اقاخانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی